... و این قرن، قرن غلبه خمینیون بر مستکبرین خواهد بود.

درد حسین علیزاده، نشان شوالیه نیست

 

Coverdd1

  • تعریف و تمجیدها و بدگویی های ما در عصر اینترنت و غوغای سیاست، خیلی خیلی ساده و کودکانه شده. گاهی ریاکارانه و چاپلوسانه و گاهی به قصد زدن این و آن و یا حتی یارگیری سیاسی و بستن دهان رقیب و … مثل بسیاری از دعواهای به ظاهر هنری و فرهنگی که در رسانه های مختلف هر روز شاهدش هستیم. متاسفانه این رویه که بیشتر ویژگی بازار سیاست است، این روزها فراگیر شده و آدمها و جریانات مختلف را دربرگرفته. دقیقا به همین علت است که هر روز شاهد پرخاشگری به هنرمندان مختلف هستیم. مثلا به بهانه مقتل خوانی، به بهانه انتخاب پوشش، انتخاب یک شیوه زندگی، داشتن یک عقیده و سلیقه خاص. فرقی هم نمی کند اینوری یا آنوری. همه درگیرش هستیم و همه مقصریم.
  • حسین علیزاده با رد نشان شوالیه (که پیش از این چندین استاد نام و نشان دار ایرانی آنرا پذیرفته بودند) تصمیم شجاعانه ای گرفت. علیزاده با این تصمیم، یک اثر ماندگار دیگر به کارنامه هنری درخشان خود اضافه کرد و در اذهان مردم ایران جاودانه شد. از نظر اثر ماندگاری و شهرت و محبوبیت شاید اثری هم ردیف با «نی نوا».  نی نوایی که برای ایرانیان ماندگار است. فرقی نمی کند که اهل موسیقی باشند یا نه، نی نوا برای مردم آشنا است، چون با آن زندگی کرده اند.
  • احتمالا این بار هم مثل همه یارکشی های سیاسی، بساط تعریف و تمجید علیزاده براه می افتد. در مقابل، شاید گروهی هم او را ملامت کنند که چرا دست رد به سینه فرانسه و نشان به ظاهر هنری و فرهنگیش زده! (چون به هرحال، اعطای این نشان فرانسوی، به نوعی حاوی پیام های سیاسی خاصی هست، هرچند نشانه سستی نهادهای فرهنگی خودمان هم هست) این وسط احتمالا بعضی دوستانِ تازه علیزاده (؟!) از فرصت استفاده کنند و به آنهایی که قبلا نشان شوالیه را قبول کرده اند، کنایه هایی بزنند! که البته انتقاد از شخصیت های مفتخر به نشان شوالیه انتقاد به حقی است. ضمنا مخالفتها با نشان شوالیه همیشه سیاسی نبوده و نیست. بسیاری از هنرمندان و اهالی فرهنگ هم اعتبار آن را زیر سوال می برند. (مثلا اینجا و اینجا) با این حال، حرفم این است که تصمیم حسین علیزاده آنقدر بزرگ، قابل تامل و قابل ستایش است که باید حواسمان را به خودش معطوف کنیم، نه اینکه به بهانه آن، دیگران را ملامت کنیم. نقد آنهایی که نشان شوالیه را پذیرفتند به جای خود، اما استاد علیزاده، بزرگ و محترم است و استفاده ابزاری از او برای ملامت دیگران، نوعی بی احترامی به او محسوب می شود.
  • و اما درد حسین علیزاده! حالا که با این نامه و تصمیم «دشوار و زیبا» روح ایرانی به وجد آمده و غرورش پررنگ شده، جا دارد از خودمان بپرسیم که چرا امثال علیزاده ها در کشورمان، گاهی غریبند و احساس ناراحتی می کنند؟ از چه می نالند؟ از چه کسانی؟ دردشان چیست؟ برای پاسخ به این سوالات ابتدا باید باور کنیم که حسین علیزاده و امثال او هنرمندند، نه سیاستمدار! هنرمند، دردهای خاص خود را دارد و زبان ویژه خود را. برای سخن گفتن با هنرمند باید با زبانش آشنا بود. یکی از بزرگترین مصائب مملکت ما این است که مسئولین فرهنگی کشورمان، معمولا درد و زبان هنرمندان و اهالی فرهنگ را نمی دانند و بدتر از همه اینکه نمی فهمند! در چنین شرایطی کاملا طبیعی است که میان اهل فرهنگ و هنر و سیاست، جدایی و فاصله بیفتد. گاهی اگر گرایشاتی به یک جناح سیاسی پیدا می کنند، فقط بخاطر این است که آن جناح و یا رسانه هایشان، لااقل مدتی طرف هنرمندان را می گیرند و به آنها احترام می گذارند. حال با هر قصد و نیتی.
  • حسین علیزاده آنقدر اعتبار دارد که رد و قبول نشان شوالیه فرانسه، ارزش و اعتبار هنری او را بالا و پایین نمی برد، اما او دردهایی هم دارد که شاید بسیاری از آنها را بشود به راحتی حل کرد یا لااقل شنید. اولین خواسته یک هنرمند مردمی به نام حسین علیزاده که از میان جامعه خود برخاسته و آثارش گواه زندگی او در میان این مردم و همراهی با آنها در شرایط مختلف سیاسی و اجتماعی چند دهه اخیر است، این است که مسئولان او را درک کنند و زبانش را بفهمند.
  • در این سالها یادم نمی آید که حتی یک بار نوازندگی خیره کننده حسین علیزاده از تلویزیون برای مردم پخش شده باشد. او که نی نوایش سالها از همین صدا و سیما پخش شد (و دهها اثر ماندگار دیگر مثل موسیقی سریال های زیر تیغ و در چشم باد) هنوز پس از سالها تکلیفمان با موسیقی روشن نیست. حتی اشاره به این نابسامانی فکری هم برایم خنده دار است، اما چه کنیم که فعلا درگیر همین ابتلائات هستیم. مسائلی از قبیل نشان دادن یا نشان ندادن ساز در تلویزیون و یا مجوز دادن و ندادن به کنسرت ها و اجراها در کشور و … کارآیی موسیقی فعلا در حد پر کردن برنامه های مختلف صداوسیما است. گاهی حتی از آثار فاخر موسیقی سنتی برای تبلیغ و پیام های بازرگانی استفاده می کنند! (مثلا استفاده چندین ساله از قطعات آلبوم «در گلستانه» شهرام ناظری برای تبلیغ محصولات ایران رادیاتور، با هنرمندی عمویادگار!)
  • حرف دیگری برای گفتن نیست…
نوشته شده توسط دانشجوی عدالتخواه در ساعت 9:19 قبل از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط دانشجوی عدالتخواه در ساعت 9:13 قبل از ظهر | لینک  | 

بغض بوسه

 

اگر به عیادت آمده بودم آقا

بعد از اشک و آه

سلام و دعا

بغض و بوسه

احوالپرستی و احوالپرسی

یک دنیا توبه می کردم

از این همه ادعا

از این همه ولایت پرستی

از این همه ولایت نویسی

از این همه دیوار

از این همه سفارت

از این همه غفلت

از این همه جهالت

از این همه ذوب

از این همه تکلیف و اصول

از این همه حق و وصول

از این همه اصلاح و تدبیر

از این همه افسر

از این همه عمار

از این همه سلمان

از این همه مالک

از این همه نخ و دانه ی تسبیح

از این همه الف، ر، ه

از این همه دوست

از این همه چپ

از این همه راست

از این همه کینه

از این همه عقده

از این همه فتنه

از این همه میر

از این همه شیخ

از این همه سید

از این همه زخم زبان

از این همه تبر که زدیم!

از این همه نوری که زادیم!

از این همه افراط

از این همه تفریط

از این همه «گوش نمی کنند چرا؟!»

از این همه گریه ی شدید حضار!

از این همه «چند بار بگویم؟!»

از این همه ما اهل کوفه نیستیم!

از این همه …

فرقی نمی کند آقا

ما همه اهل یک قبیله ایم

اهل ولایتیم

سراپا گوشیم

ولی بیهوشیم!

ما ولایت پرستیم

اهل بوسیدن دستیم

به وقتش خنجر هم از پشت می زنیم!

خیلی هامان البته منظوری نداریم

عاشقیم!

حواسمان نیست!

شما ببخش آقا

حالا من مانده ام و این همه زخمی که بر قلب شما زدم

من مانده ام و این همه چین و چروکی که بر صورت شما نشاندم

من مانده ام و چهره ای که از شما ساختم

با اخمم، بصیرتم

با سکوت و حرفم

حالا من مانده ام و این دل تنگ

من مانده ام و این بغضی که بر بوسه ام مانده

اگر به عیادتت آمده بودم آقا

اول شفای دل خودم را طلب می کردم

****

لینک مرتبط : اگر به عیادت رفته بودم 

*عنوان مطلب از احمد عزیزی

نوشته شده توسط دانشجوی عدالتخواه در ساعت 10:26 قبل از ظهر | لینک  |